تبليغاتX

.-*-.~.-*-.,~.-*-. وقتي مي خواستم زندگي کنم راهم را بستند..... وقتي مي خواستم به راستي سخن بگويم گفتند دروغ است..... وقتي مي خواستم از عشق سخن بگويم گفتند گناه است........ وقتي مي خواستم گريه کنم گفتند ديوانه است........... حال که هيچ نمي گويم مي گويند عاشق است........!!! .-*-.~.-*-.,~.-*-._

ღ♥ღ (¯`·.¸آخرین ایستگاه شب¸.·´¯)ღ♥ღ












تقدیم به شقایقم که دلم برای بودنش به اندازه ی ستاره ها تنگه ...

Just For F

اینک که می نویسم، این نامه را برایت،

افسوس سخت خالیست، اینجا همیشه جایت،

بعد از سلام اینبار، سه نقطه می گذارم.

شاید قبول کردی، یکجا شوم فدایت.

باید خودت بفهمی،منظور نقطه چین را،

یعنی به رسم عادت، دل می کند هوایت،

در، هست گوشم اما، دروازه نیست جانا،

پیچیده در دل من،تکرار هر صدایت،

من از تو دل نکندم، من دوست دارمت باز.

یعنی که می نشینم، یک عمر من به پایت،

این که غزل بگویم، در اختیار من نیست،

مثل همیشه باشد، تقصیر چشمهایت.

پایان این غزل هم،پایان نامه ام شد.

باشد همیشه قلبم، هر گوشه ای فدایت...



نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 ساعت 21:53 توسط (¯`·.¸محمد¸.·´¯)
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


اونکه یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود


زیبایی دنیا را تنها ان زمان که در چشمان زیبای تو نگریستم دریافتم و از ان

پس هیچ لحظه ای از عمرم بدون اندیشه تو سپری نشد

اگر عمر من تنها یک شب باشد ارزو دارم همان یک شب را با تو بگذرانم

چرا که محبوب من:

این دنیا زمانی زیباست که در کنار تو باشم عشق من:

تمنای زندگی با تو را در دل دارم و دوست دارم هر شب در عشق تو ذوب گردم

من وابسته عشق تو شدم و دیدی که به عشقت پاسخ دادم تو اجازه دادی که

عشقت را در دلم احساس کنم پس:

با قلبم تو را صدا می زنم



نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 21:41 توسط (¯`·.¸محمد¸.·´¯)
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


دفتر خاک خورده

میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم

از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام

یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب

در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت

در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده

موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام

یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم

بی تو از حرف بی دریغ ماندم

از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود

و زمین در وسعتش هیچ نداشت

بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ

ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت

ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی

 در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع



نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 22:15 توسط (¯`·.¸محمد¸.·´¯)
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


هيچ کس اشکي براي ما نريخت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...

خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود

 به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

 معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند

یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!

برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!

از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!

دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....

محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی



دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم

کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...


نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام


من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...

اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...

اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ...

 



نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 22:19 توسط (¯`·.¸محمد¸.·´¯)
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


زندگي چيست خون دل خوردن پشت ديوار آرزو مردن.

 

ميان كلمات سرگردانم .ميخواهم با نام تو ترانه اي بسازم .

ميخواهم به خاطر تو همه ي واژه ها

را صدا كنم من در حوالي اندوه عاشق شدم.

امروز دوباره دلم گرفت و به ياد آن روزهايي افتادم كه براي آمدنت لحظه شماري

ميكردم و از خم كوچه چشم به راهت ميدوختم.

كسي معناي اين انتظار را نمي فهميد.تنها كوچه ميدانست كه من در انتظار عزيزي هستم.مثل

تمام شبهاي خاموش دلم گرفته .نگاهم در كوچه پس كوچه هاي زندگي گم شده است.

تو خوشبختي...........ميدانم

ميدانم..........................

خوشبختي تو آنجا آن بالاها در جاده هاي آسمانيست

و من اينجا اين پايين

.آرزوي كبوتر شدنم را هر روز با درختها و گنجشكها در ميان ميگذارم.ببين بي تو چقدر پير شده ام!!!!!!!!!!!!!!!!!!دستهايم را بگير...دورم كن از اين شهر پر فريب ميخواهم پرواز كنم...ميخواهم پرواز كنم.....

من به تو نميرسم.تو از تپه هاي اين حوالي عبور كردهاي و من بي جهت ابرها را براي ديدنت كنار ميزنم ......سعيدم تو مانند عظمت يك عشق و به شيريني يك لبخند هميشه در نگاهم ميماني .

 



نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 22:5 توسط (¯`·.¸محمد¸.·´¯)
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


بيا با هم بشينيم كنجه ي شب بشينيم چندتا ستاره بشماريم

       

        منو در گیر خودت کن تا جهانم زیر و روشه

                    تا سکوت هر شب من با حجومت روبروشه
                     بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم
                    منو در گیر خودت کن تا که آرامش بگیرم
                     با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه
                      هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه
                     
با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

                   
چشماتو از من بر ندارمن مات تصویر توام

                     با من غریبگی نکن با من که درگیر توام
                   
چشماتو از من بر ندارمن مات تصویر توام
               تو همینجایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست
                   آخرین نقطه دنیا تو جهان من همین جاست
                تو همین جایی و هر روز من به
تنهایی دچارم
                   منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم

                 



نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:20 توسط (¯`·.¸محمد¸.·´¯)
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


من نیز تو را از یاد خواهم برد

انگاه که نیلوفر های برکه وفا پرپر شدن

وگلبرگهای عهد تو خشکیدن

یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند

و تو مرا از یاد بردی

انگاه که ابرها

اشکهایشان را نثار ادمیان کردند

تا بذر محبت جوانه بزند

زیر چتر سیاه خود نهان شدی و مرا از یاد بردی

دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد

بر لب همان برکه طلایی

که روزی نیلوفرهای عشق در ان می روییدن

خواهم رفت و خواهم گفت

من نیز تو را از یاد خواهم برد



نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 0:10 توسط (¯`·.¸محمد¸.·´¯)
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


توی خزونم رنگی بود برای تو بود

نوشته هام برای تو بود
 
آرزوهام برای تو بود
 
دل اگر سر ذوقی داشت برای تو بود
 
توی خزونم رنگی بود برای تو بود
 
اگه خورشید خاموش بود به امید تو بود
 
با تو می شد به ترانه سفر کرد
 
حال که تو نیستی ...
 
چکن با ... ؟!
 
نوشته های که رنگ و بوی تو می دهد
 
آرزوهای که بر باد رفته
 
دلی که شکسته
 
خزونی که گرفتار طوفان شده
 
بی رنگ شده
 
خورشید خاموشی که هیچ نداره
 
اسیر سیاهی شده
 
ترانه های که مانده خسته
 
از تکرار
 
شکسته از انتظار
 
گویی چیزی گم کرده
 
کلمات بی مفهوم پی در پی هم
 
حتی اونها هم شکستن
 
باورشان نیست
 
بهانهء ترانه ها نباشه
 
اره بهانه ...


نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 22:57 توسط (¯`·.¸محمد¸.·´¯)
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


چگونه فراموشت کنم تو

را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی .

   عاشقی بیقرار و یاری باوفا برای خویش ساختی . 

    آهو بره ای شدی و دوستی گرگ را پذیرفتی .

   و برای شانه های او شانه ات را ارزانی داشتی .

   و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی .

   چگونه فراموشت کنم تو راکه سالها در خیالم سایه ات را می دیدم .

   و طپش قلبت را حس می کردم. و به جستجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس  کی او را خواهم یافت . 

   چگونه فراموشت کنم تو را

   که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم.

   برایم تمتمی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .

   دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم فکرم را نیز به تو می دهم . بازوانم را به تو می بخشم ونگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس . دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای  عطر نفسهایت دلتنگی می کنند .

چگونه فراموشت کنم تو را

  که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد . پیشترها سبز را نمی   شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاده تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار .

  و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم ...



نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 19:59 توسط (¯`·.¸محمد¸.·´¯)
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


بی تو شکسته ام من ذهنم گسسته از هم

 

میدانم ...خوب هم می دانم که دیگر تکراری شده قصه من گمشده و این دلتنگی ها !اما گاهی آنقدر دلتنگی هایت زیاد می شوند که اختیارت را به باد می دهند و قلمت را به دست ...!حالا تو هم اگر نخواستی نخوان ...او هم که باید بخواند نخوانده می داند ...من هم اگر می نویسم ...چه کنم که محکوم دلم و معتاد نوشتن !
"می آمدم و می نشستم این جا _بی تاب_و صدایت می زدم می آمدی می نسشتی این جا...حرف ...حرف که نمی زدی فقط گوش می کردی ...و طپش های این قلب آرام و مطمئن میشد  !
اما حالا اغلب شب ها که ساعتی مانده تا اذان _که نخوابیده ام تا سحر _رو به این آسمان که با بی خیالی _نگویم با بی شرمی _ماهش را به رخم می کشد نگاه می کنم انگار که بخواهم همه دلتنگی هایم را بر سرش فریاد بزنم... اما نه ...سکوت می کنم ...خودت که می دانی آدم گاهی موظف میشود به سکوت و رضا  !
...و زود چشم هایم را می دزدم تا مبادا ماه عکسش را در چشمم تماشا کند ...و برمی گردم همین جا ...هنوز نیامده ای این جا ...نخواسته ام آیا؟
می خواهم این جا باشی ...کنار من... و من همه حرف هایی که این روز ها روی این دل تلمبار شده را به رویت فریاد بزنم ...آن قدر بلند که همه شان باورت بشود ....آنقدر بلند که باورم بشود باور کرده ای ....آنقدر بلند که فراموش کنم حسرت همه لحظه هایی که بی تو می گذرد  ...!
می خواهم این جا باشی... کنار من...خودت بگو زیاده خواهی است ؟



نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 13:1 توسط (¯`·.¸محمد¸.·´¯)
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


چراخوش ترين لحظات زندگي دريك خواب كوتاه خلاصه شده

                            اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ،


                 مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم ،


                                   اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم ،


                                             بگذار عاشقانه تر بگويم :


                 اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده ،

                                            اين روزها ، آرزو مي كنم :


                                    اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم ،


                                   اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند ،


                          و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم .

                                   غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :


                                          همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،

                                   بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم ،


                                                      چه سكوت غمباري !


                       پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده ،


                                   خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .

                   آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند ،


                        ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند ،

     
                              ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...

                                           و من دوباره به خود مي آيم :


                                                  تو ديگر نيستي،


           و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم ،


               امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده ،


                      و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .

             و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم ،


                                         و آرزو مي كنم :


                    اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ، تكرار شوي ...

 

                                                      

                                                         



نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 13:35 توسط (¯`·.¸محمد¸.·´¯)
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

در خزان غم تنهایی خویش  

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی